احسان میرزائی - شهروندخبرنگار: خاطره

یکشنبه 2 اسفند 1388 ساعت 09:11

خاطرات دوران کودکی

 

فریبرز ( مری )  -  جواد ( جواد زیگیل بعد از مدتی جواد گندله  )  - محمد ( ممد اکبری )   -  امیر ( امیری )  -  حمید ( حمید غلامی ) – مصطفی –( با کسی شوخی نداشت )  - جواد ( جواد اکبری )  - امید ( امیدک )  -  عباس ( بهزاد )  - محمد حسین ( فری ) -  امیر حسین -  علیرضا ( علیرضا هما خانم )   -  رضا ( اسی ) -  علیرضا ( علی غلامی ) -  مهدی و مجتبی و مجید ( قاره ها ) – بابک ( وقتی خوندی خودت بگو ) – عباس  -  محمد ( ممد اسکول )  - محمد رضا و علی ( محرابی ) رضا داود آبادی ( داوودی شله ) – مجتبی ( شیش انگشتی ) – حسن ( حسن درخشان ) – محسن درخشان – جمال ( جمال افشاری- فوت کرده ) – میثم و حسن ( پشندی ) .... (البته بعضی از این نام های مستعار دیگر کاربردی ندارد چرا که دوستان عزیز بنده مثل دیگر انسان ها متحول شدن و تنها هدف زنده کردن یاد دوران کودکیست )

تا جایی که یادم  آمد نوشتم.

و خودم  کوچیک همه شما سروران احسان ( اسی ) البته من از این نام مستعار خوشم نمیامد به همین دلیل جنگ های بسیار با دوستان هم محله کردم تا مرا به نام خودم  بخوانند.

این ها بچه محل های قدیم که خاطره های زیادی باهاشون دارم البته الان هر کدوم برا خودشون مردی شدن.

یادش بخیر محله قدیممون خیلی با صفا بود چه دورانی داشتیم.

پیش از ورو به دبستان هر روز میرفتم پشت نرده های مدرسه شهید صالحی  تا بچه مدرسه ای هارو ببینم. پسر دایی هام هم اونجا درس می خوندن , میثم و داوود که بزرگ تر بود.

همیشه زنگ تفریح از آقا افکاری که هم بابای مدرسه بود و هم بوفه دستش بود ساندویچ می خریدن البته با نوشابه و میامدن کناره نرده ها. زنگ تفریح که تموم میشد بر می گشتم خونه مادرم بنده خدا اصلا خبر نداشت که  بچه کوچیکش اون همه راه تا مدرسه میره و بر میگرده.

یادم میاد روی شیشه پنجره ها نوار چسب های پهن ضربدری چسبونده بودن , بعضی وقت ها رادیو آژیر می کشید منم تند میرفتم تو انباری خونه مخفی میشدم.

یه بار رفتیم  روی پشت بام موشک ها رو سر مردم اتابک فرود آمده بودن یه بارم یه مسجدی رو توی خونه ویلایی ها ترکونده بودن.

بچه  های محل ما با محل های دیگه همیشه  سخت در رقابت بودن.

سنگر درست می کردیم و در جنگی رودر رو به هم دیگه سنگ پرتاب می کردیم. بزرگ ترین دشمن ما محله پشتی بودن  اونا هم مثل ما محله ای پر از بچه بودن. بهزتد شیره ای. محسن پیرانی. محسن محبی و... از بچه های محله پشتی بودن.

از اونجایی  که مدرسه ما همیشه شیفت بعد از ظهر بود , ما اول می نشستیم پای تلویزین کارتون می دیدیم ( پسر شجاع , فوتبالیست ها , سند باد , هکلبرفین , سیلاس ,علی کوچولو و... ) و تا از تلویزیون سیر می شدیم می پردیم تو کوچه دروازه می کاشتیم با توپ دو لایه فوتبال بازی می کردیم.

یکی از همسایه که به نام آقا ابی یه فولکس واگن داشت که گذاشته بود جلو ساختمون , ما هم هر وقت می خواستیم دریپل تو گل بازی کنیم یا پنالتی بزنیم اون ماشین بهترین دروازه ما بود. هر چند اون ماشین  عملا لونه گربه ها شده بود اما باز هم زن و بچه آقا ابی  میامدن پشت پنجره داد می زدن که : آهای برید یه جا دیگه بازی کنید , توپتون نزنید به ماشین ما. حالا که فکر می کنم می بینم بنده خدا ها حق داشتن نه اینکه طبقه اول بودن صدای بازی ما مثل مته الماسه میرفته تو مغزشون.

ساعت دوازده که میشد مادرامون از پشت پنجره داد میزدن که بیایید بالا مدرستون دیر میشه.

هیچ نمی دونم کی صبحانه می خوردم که ناهار می خوردم , مادرم چی کشید از دستم خدا میدونه.

زود میرفتم بالا برنامه هام حاضر می کردم , خدا خیرش بده حمید غلامی را چون از من بزرگ تر بود دستش تند بود و بیشتر تو نوشتن مشقام کمکم می کرد. زودی کتونی میخی پیام میکردم مثل گوله میرفتم سمت مدرسه.

یه بازارچه سر راه بود بعضی وقتا که دیرم نشده بود از اونجا رد می شدم. معلم کلاس پنجمم  به نام آقای رئوفی از آذری زبان های محترم بود که هر روز سر ساعت 12 تو ساندویچی بازارچه ناهار میخورد. نوش جونش دلم خواست  , از نونوایی آقا سعید که الحق بربری های با عشقی می پزه و هنوزم هست و انشالله همیشه تنش سالم باشه یه بربری داغ می گرفت و ساندویچ میگذاشت لای بربری و نوش جان می کرد. باور نمی کنید از آقا یعقوب صاحب ساندویچی بپرسید.

اولین باری که از آقا سعید نون بربری گرفتم سنم خیلی کم بود اما یادمه که نون بربری  دونه ای 2 تومان بود.

یادمه تو مدرسه بهمون تغذیه می دادن به عنوان این که مناطق محروم هستیم. این تغذیه روزانه بود و هر روز مشتمل بود بر نان ماشینی با تخم مرغ آب پز یا با حلوا شکری , یک بسته کلوچه مینو برای دو نفر همین.

این کلوچه مینو ها  کوچیک بودن دورش دالبر دالبر بود و توی هر بسته 2 تا دونه بود که باید بین دو نفر به شکلی کاملا عدلانه تقسیم میشد.

تو مدرسه شهید صالحی 4 تا پناهگاه بود که اگر صدام بی... خواست حمله کنه بریم تو پناه گاه. بعدا یکی از چناه گاه ها شد مخزن چاه توالت مدرسه.

روبروی مدرسه چهار دهنه مغازه بود که به ترتیب قصابی , نانوایی لواشی که اول تنوری بود بعد ماشینی شد , بقالی ودر آخر خشک شویی بود.

صاحب خشک شویی همیشه جوهر لیمو داشت , آب دهنم راه افتاد. آنقدر جوهر لیمو می خوردیم که پوست زبونمون ترک ترک میشد نمیدونم اگر معدمون هم مثل زبون جلو چشم بود چه شکلی می شد.

یه  همکلاسی داشتیم ( حسین تاجیک ) یه مدت تو نونوایی لواشی کار می کرد.

از اولش که دارم اینارو می نویسم یه نفر هست که همش مثل یه ستاره تو ذهنم سو سو میزنه. خدا رحمتش کنه اول ابتدایی که بودم یه همکلاسی داشتم به نام ابوالفظل رجبی .یه با با هم دعوا کردیم شدید , اما بعدش رفیق صمیمی شدیم. تا کلاس سوم ابتدایی حالش خوب بود اما بعد از اون دیگه 2 روز میامد مدرسه  یک ماه نمیامد تا این که یه روز اعلامیش که زده بودن رو تابلو اعلانات مدرسه دیدم , یخ کردم , شوکه شدم بهترین دوستم از دست داده بودم کلی گریه کردم براش براش خیرات در کردم رفتم خونشون برای عرض تسلیت به خانوادش. خدا رحمتش کنه یه جورایی شانس آورد از بابت که بی گناه رفت ونموند تا الان ببینه.

 خدایش رحمت کناد

یه بار یکی از هم کلاسی ( آرش فرجی ) ها با آب جوش سوخته بود چند نفری با دوستای دیگه جمع شدیم زیر بازارچه پول گذاشتیم رو هم چند کیلویی موز خریدیم و رفتیم عیادتش , الان سال های سال هست که این دوستان ندیدم.

بعد از مدرسه تا میرفتم خونه کیف یه طرف پرت می کردم لباس ها هم یه طرف شلوار ورزش می چوشیدم و یواشکی یه کبریت کش می رفتم و با چند تا سیب زمینی میرفتم تو کوچه.

تا آتیش روشن می کردیم آقا رضا محرابی بود که دادو بیداد می کرد که دود همه جا را گرفته اون آتیش و خاموش کنید. ما هم بچه خوب حتما این کار می کردیم.

آتش که زغال میشد سیب زمینی ها را میریختیم  تا بپزه.

یه بار داشتیم آتیش بازی می کردیم یه پتو بود که  آتیشش زده بودیم هوا هم سرد بود.یک دفعه حمید غلامی یه گوشه پتو گرفت شروع کرد به چرخوندن که یک دفعه از شانس من افتاد رو من و آتیش گرفتم  تنها کاری که تو اون لحضه تونستم انجام بدم این بود که پتو را از رو خودم بندازم کنار و رو زمین قل بخورم تا آتیش خاموش بشه. مو , ابرو و مژه ای دیگه برام نمونده بود لباس بافتنیی هم که تنم بود دسگه چیزی ازش باقی نمونده بود.

این هم گذشت اما درس عبرت نشد.

بازی های زیادی انجام میدادیم. دزد و پلیس , روپرت رادار , اوس به سلام حیدری , کمربند بازی , بالا بلندی , قلعه , قایم موشک , کارت بازی ,خر پلیس , هفت سنگ , تیله بازی , خاک بازی , گل بازی , الک دولک , بیخ دیواری , دوچرخه سواری گروهی , کشتی , فوتبال , سگا , آتاری , میکرو و...

خدایی ما که این همه تحرک داشتیم و بازی می کردیم و دوران  بچگی را به معنای واقعی حس کردیم الان این شدیم ( مثل یک ربات ) وای به حال بچه های این زمونه.

یک سری کارت چیستان دارم هم سن و سال های من می دونن چیه حتما اسکنشون می کنم  تا ببینید.

اوه اینم بگم :d خونه ما طبقه سوم بود که بالکن  ما و حمید غلامی اینا به هم چسبیده بود و به هم راه داشت یه سری هیچکس خونمون نبود غلامی اینا هم نبودن و من مثل مرد انکبوتی کیفم انداختم روی دوشم واز دیوار و بالکن همسایه طبقه دوم رفتم بالا تا رسیدم به بالکن و با سیم هایی که همیشه تو جیبم بود مثل یک دزد حرفه ای کوچولو در بالکن باز کردم رفتم تو خونه.

بعد از اون چند بار دیگه این کار کردم دیگه مهارتم  زیاد شده بود که بابام یک کلید از روی کلید در خونه ساخت منم یک بند بهش انداختم و مثل یک آقا انداختم گردنم تا ازون به بعد مثل آدم برم تو خونه.

حالا که دارم فکرش می کنم میبینم اون دوران همش خاطرست. تا میخوام یکی از اونهارو انتخاب کنم ده تا دیگه مثل گنجشکی که بعضی وقت ها می خورد روی شیشه در بالکن میاد و رشته افکارم پاره می کنه.

چه دورانی بود

چه روز هایی بود

دعوا می کردیم

می خندیدیم

گریه می کردیم

قهر و آشتی

هیچ گریه و قهری دوام نداشت

خنده همیشه بود

دو رویی , خود خواهی  , منافع  سیاسی نبود

هر چی بود عشق و کیف و بازی و بچه محل ها و چند سال اندک از عمر ما بود که مثل برق و باد گذشت

الان هم میگذره

حتی سریع تر از اون دوران

حد اقل اون موقع کاری را که دوست داشتیم انجام می دادیم

بازی      بازی      بازی

( دوستان عزیز در صورت مشاهده اشتباه تایپی در متن پوزش می طلبم چونیهو نوشتنم  و الان ساعت 1:03 بامداد روز یکشنبه هست....سعی می کنم یک سری عکس های قدیم و جالب براتون آپلود کنم تو وبلاگ...منتظر نظر شما هستم )

یا علی

 

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.